تبليغاتX
واسه کسی که نمیاد
علی اینی که الان برات می نویسم رو ترم قبل توی دانشگاه تو کلاسمون به عنوان انشا خوندم. راستش به عنوان بهترین نوشته هفته هم انتخاب شد. یعنی باید میشد. چون مخاطبش تویی. چون برای تو نوشتم. حالا می خوام خودت هم اونو بخونی.

موضوع انشا این بود: دوست داری توی برف پایت را جای پای کی بگذاری؟

 

دلم خیلی برات تنگ شده. برای خودت. برای چشمهات. برای دستهات. و از همه مهمتر برای دل دریائیت. هیچ راهی برای دیدن دوباره ات ندارم.

یادته قرار بود با هم به اوج بریم؟ به بالاترین جایی که میشناسیم؟ می خواستیم از همه جلو بزنیم. اما حالا... حالا تو رفتی و من تنها موندم.

وسط راه درست توی کمرکش کوه دستمو رها کردی. نمی دونم کجا باید برم. گم شدم. نمی دونم چی کار باید بکنم. تو حتی صدام هم نمی کنی که از روی صدات راه رو پیدا کنم. خیلی سخته که توی یه جای غریبه تنها بمونی.

حالا فقط منتظرم. منتظر خدا که با مهربونیش کمکم کنه. فقط ازش یه چیزی می خوام. اینکه تنها به وسیله تو راه رو نشونم بده. نمی خوام دست کس دیگه ای رو بگیرم. اگر هم قرار نیست دستت رو به طرفم دراز کنی دلم می خواد برف بیاد. خیلی زیاد. اونقدر که همه جا از سیاهی پاک سفید بشه.

می خوام توی برف جای پاتو پیدا کنم. شاید اینجوری به آرزوم هم برسم. آخه دوست دارم توی زندگیم تو جلو بری و من پشت سرت بیام. دوست دارم همیشه پامو جای پای تو بذارم...

تویی که همه زندگی منی... تویی که همه وجودمی... تویی که عشق رو یادم دادی... تویی که بدون کمک تو می میرم...

می خوام جای پاهاتو دنبال کنم تا به اوج برسم. به نهایت خوبی. به جایی که قرار بود با هم بریم اما تو تنهایی رو به بودن با من ترجیح دادی. شاید اونجا بتونم ببینمت... شاید اگر مثل تو خوب بشم مثل تو پاک بشم بتونم ببینمت... چون دلم خیلی برات تنگ شده...




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 14:39 توسط ..:: حديث ::..