تبليغاتX
واسه کسی که نمیاد
به حال انسانهای زمان ما باید گریست. به حال دنیایی که می تازد و می جنگد و خراب می کند.

صداقت٬خوبی و مهربانی در عصر من پشیزی نمی ارزد. کسی برای قلب پر از صداقت تره هم خورد نمی کند. من مانده ام میان این همه نامردی....

روزگاری دور قاصدکم می دانست باید حرف دل مرا به او برساند. و حال که تمام ناگفته هایم را شنیده رفته تا از او خبر بیاورد. اما هنوز بازنگشته.

می دانم که قاصدکم دیگر بازنمی گردد. احتمال بازگشتش هم هست اما خبری تازه نخواهد داشت. اگر هم خبری داشته باشد خبری است دردناکتر از همیشه.

چه روزگار بد و نا آشناییست.... چه دنیای حقیریست....

آهای همه بدانید همه گوش کنید: او می دانست که من چقدر دوستش دارم. من نیز هزاران بار به او گفته بودم که هیچ کس به اندازه من وجود او را عاشقانه دوست ندارد. او ایمان داشت به عشق پاک دخترکی معصوم که همه مشکلات این راه سخت را با خیال او سرکرده بود و زیر بار همه سختی ها حتی خیانت هم سر خم نکرد. و حتی ذره ای از عشقش کم نشد چه برسد به اینکه به تنفر تبدیل شود.

من نیز به خودم ایمان داشتم. به بخشش خودم و از اینکه او را بخشیده بودم ذره ای پشیمان نبودم و نیستم.

به قلب او٬ به احساس او٬ به پاکی او نیز ایمان داشتم. اشتباه نکرده بودم. او همان قلبی بود که من در ۱۹ سالگی عاشقش شده بودم. اما چه شد که به اینجا رسید نمی دانم....

کدام اتفاق آنچه را که ما در طی این چند سال ساخته بودیم را نابود کرد؟ همه چیز فقط و فقط با چند باد کوچک از هم پاشید. صحبت از طوفان نیست. اصلا از طوفان نمی گویم.

باور نمی کنم حالا در این لحظه روی خرابه های عشقی ایستاده ام که نسیمی آن را درهم ریخت.

نشسته ام در سیاهی این شب تیره٬ نشسته ام و می نویسم..... به دور می نگرم...... دوری که می آید و می رود............ اما و اما............ کاش و کاش................

و چه می کند این نقطه چین های آخر هر جمله که........




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386ساعت 18:51 توسط ..:: حديث ::..