تبليغاتX
واسه کسی که نمیاد
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری.

دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت.

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام.

من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ام؟

من نگاه ملتمسم را در این واژه ها پر کرده ام که شاید...

دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است. و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند.

و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمانت را به تصویر می کشم.

تا به حال نوشته بودم؟

به گمانم نه.

پس این بار برایت می نویسم که گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند.

اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند می خوانمت هنوز.

حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.

هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه هایم بشوید.

و اینها برای یک عمر شیدایی کردن کافیست.

به گمانم در پشت این کلمات می خواستم بگویم که:

دلتنگت شده ام. به همین سادگی.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 15 آبان1386ساعت 12:5 توسط ..:: حديث ::..