تمام هستی ام نیلوفری بود / تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار انتظارت تا سحرگاه / شبی همپای پیچکها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت / تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم / دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیز است تو شیدایی ام را / به چشم خویش فهمیدی و رفتی
عجب دریای غمناکی ست این عشق / ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را / میان یاد پیچیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم / فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من / تو مثل غنچه خندیدی و رفتی
تمام بغضهایم مثل یک رنج / شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن / به جای غصه ترسیدی و رفتی
کنار من نشستی تا سپیده / ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه / نگارت را پرستیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق / مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه / مرا دیوانه نامیدی و رفتی
کنار دیدگانت چشمه ای بود / و من در پای چشمه تشنه ماندم
تو بی آنکه بپرسی این عطش چیست / ز آب چشمه نوشیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را / نمی دانی که من آن شب چه کردم
خوشا بر حال آن چشمی که آن را / به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست / پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری / دل من را کشاندی و رفتی
پریشان کردی و شیدا نمودی / تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم / تو پایان مرا دیدی و رفتی
