سلام بچه ها.
خيلي وقته ديگه هيچي ننوشتم.
كي باور مي كرد علي كه اينقدر منو دوست داشت باهام اين كارو بكنه؟ كي باور مي كرد يه روز عشق آسموني ما دوتا خراب بشه؟ اونم كي درست توي اولين سالروز آشناييمون همه چيز به هم بريزه و دقيقا روز تولد علي همه چيز بين ما براي هميشه تموم بشه.
بعد رفتن علي ديگه دست به قلم و كاغذ نزدم. ديگه حتي يك كلمه هم ننوشتم الآن درست ۲۴۸ روزه كه مخاطب نوشته هام تركم كرده.
دلم براش خيلي تنگ شده.
اول زياد اذيت نمي شدم اما حالا... عين يه آدم تصادفي كه اول متوجه نمي شه اما وقتي بدنش سرد مي شه تازه دردو حس مي كنه و مي فهمه چه بلايي سرش اومده. مثه الآنه من...
با اينكه ۲۴۸روز از رفتنش مي گذره هنوز باورم نمي شه كه علي رفته... دلم خيلي براش تنگ شده... هنوز حلقه اي رو كه برام خريده بودو نگه داشتم و وقتي از خونه مي رم بيرون بدون اينكه بدونم چرا دستم مي كنم... هنوز نامه ها و شعرهايي كه براش نوشته بودم، كارت پستال و حتي ۳تا شاخه گل رزي رو كه به مناسبت سالگرد آشناييمون برام خريده بود رو نگه داشتم... هنوز كارت تبريك و حتي كادوي تولدش كه هيچ وقت نتونستم بهش بدم توي كمدمه... نمي تونم فراموشش كنم. همه خواستگارامو تا حالا رد كردم و هيچ كس هم نمي دونه چرا. چون من خيلي دوست داشتم زود ازدواج كنم. ولي حالا همه رو رد مي كنم...
جوري شدم كه شبها تا ساعت ۳بيدارم و تا عكس علي رو بغل نكنم، سير نگاهش نكنم و يه دل سير براش گريه نكنم خوابم نمي بره... دلم پيش علي جا مونده...
علي فقط دلم مي خواست بودي و مي ديدي كه با من و دلم چي كار كردي... علي چرا رفتي؟ چرا تنهام گذاشتي؟ علي دلم برات خيلي تنگ شده... توي اين مدت مي تونم قسم بخورم كه حتي يه لحظه نبوده كه به تو فكر نكنم حتي بيشتر شبها خوابتو مي بينم. علي تو هنوز مال مني. پس: علي من كاش برمي گشتي و نجاتم مي دادي...
مي دونين چيه بچه ها من تك فرزندم و علي هم مثه من نه خواهر داشت نه برادر براي همين خيلي خوب دركم مي كرد اما حالا اون رفته و من حتي توي خونه هم هيچ كسيو ندارم باهاش حرف بزنم براي همين مي خوام مثل قبل با شماها درد دل كنم...
پس لطفا بازم منو بپذيرين و نبودنم رو ببخشيد...
