من آنم که سرم را هرگز خم نکردم.
من آنم که اسمم اسم هیچ کس را یدک نکشیده.
من آنم که روی پاهایم ایستاده ام.
من آنم که گریه ام را فقط ماه دیده و صدای گریه ام را ماه هم نشنیده.
من آنم که سرم همواره سوی آسمان است و خورشید هیچگاه چشم هایم را زخم نزده.
من آنم که پناهم خداست.
من آنم که جز از خدا یاری نخواسته ام.
من آنم که وقتی به نماز ایستادم خدا را دیدم که به نظاره بود.
اما روزگار اینها را بر من نبخشید و این دل پر درد را هم بر من دریغ کرد.
کمر بست بر شکستنم و شکست.
دیوارهای خانه ی مهرم را بر سرم آوار کرد.
پس دیگر هیچگاه سرم را بالا نگرفتم.
اسمم را خوار کرد و من هرگز دیگر نامم را بر زبان نراندم.
شانه هایم زیر بار غم شکست.
چشم هایم برای گریه از من اجازه نگرفتند و رهگذران گریه ام را به نظاره ایستادند.
از راه جا ماندم اما دستی به سویم دراز نشد.
مثل دیوانه ها خندیدم به رسم این روزگار. به سازی که برایم زد مثل مست ها رقصیدم.
گریستم اما مردمانی که با گریه شان می گریستم خندیدند. فریاد زدم اما آنان که دست گرمم نوازششان می کرد سیلیم زدند. آنان که شکستم تا غرورشان نشکند غرورم را شکستند.
چه بازی سختی کرد روزگار با من.
او که می گفت مست است از جام نگاهم دل به نگاه یک بیگانه سپرد و رفت.
باز مثل اول قصه من ماندم و خدا.
یاریم کن خدایا که به پا خیزم و باز مثل گذشته ها شوم.
قسم به همه ی خوبیها دیگر خوبی را فراموش می کنم!!!
