کاش می دانستی چقدر چشم به راهت هستم تا بیایی و مرا دست در دست نسیم تو به مهمانی فردا ببری.
ای که احساس مرا تا فراسوی افق می خوانی پس چرا تنگ بلورین مرا از لب طاقچه مهر و وفا می رانی؟
بازهم در تب مهتاب دگر می سوزم.
بی تو در تنهایی کلبه ای می سازم و باز در دل خود می بارم.
شب مهتاب است و چشم مه در خواب و من اینجا نگران که مبادا مهتاب درد پنهان مرا با کس دیگر گوید.
شب مهتاب است و من اینجا اشک غم می ریزم.
کاش می دانستی من:
« دختر گمشده پاییزم...! »